سانسور در سینمای آمریکا

چند وقتیست که پادکست گوش دادن، به عادت روزمره کاربرای ایرانی تبدیل شده. پادکستهای فارسی هم دارن تنوع خوبی پیدا میکنن، اما یه سریشون سراغ موضوعاتی رفتن که نه تنها در پادکست ها، بلکه کلا در فضای محتوای فارسی اینترنت، کمتر نظیرش پیدا میشه. مثال بارز اون پادکست «چکش» هست که خانم «صنم حقیقی»، اون رو تهیه میکنه. ایشون متخصص حقوق نفت و گاز هستن در سطح بین المللی، از طرفی هم نگاهی به عالم هنر دادن و در مورد پرونده های حقوقی عالم هنر مطالعه کردن. یه بازی هم به اسم «سین جیم» طراحی کردن.

کار جالبی نیست که در معرفی آدما از اعضای خانواده برای اون آدم بخواهیم اعتبار قائل بشیم. فعالیتهای  خانم حقیقی برای اینکه اعتبارشون در نزد خواننده مشخص بشه، کافیه ولی اجازه بدید اینجا استثنا قائل بشیم و بگیم که ایشون دختر خانم لیلی گلستان و آقای نعمت حقیقی هستن، یعنی نوه دختری آقای ابراهیم گلستان و خواهرزاده آقای کاوه گلستان و خواهر آقای مانی حقیقی.

با اجازه خانم صنم حقیقی، پرونده ای که در مورد «سانسور در سینمای امریکا» در چهار قسمت داشتن، عینا بدون جرح و تعدیل بازنشر میکنیم. مطلب بسیار جالب و کمیابی هست برای دوستداران هنر هفتم. پس پیش به سوی «چکش».

قسمت اول سانسور در سینمای آمریکا را در ویلاگ کاناپه بخوانید

قسمت دوم سانسور در سینمای آمریکا را در ویلاگ کاناپه بخوانید

 

سلام به پادکست چکش خوش آمدید این قسمت سوم پادکست چکش هست قسمت های اول و دومش را شما می تونید در پلتفرم صوتی شنوتو و اپلیکیشن شنوتو و از طریق جستجو در اپ های پادکست پیدا کنید. من صنم حقیقی هستم و این پادکست راجع به یک سری اتفاقاتی که در عرصه هنر دنیا افتاده این اتفاقات محدود شده به آنهایی که به شکلی یا به دادگاه کشیده شده، یا قانونگذاری خاصی را رقم زده، یا سیاسیون را درگیر کرده است. یعنی مسایلی که سیستمی را به هم زده و سیستم جدیدی را جایگزینش کرده است. اتفاقاتی که از نظر من که سال ها در رشته حقوق تحصیل کردم، از نظر حقوقی جذاب هم بوده و دلم خواسته با شما هم در میان بگذارم.

در اپیزودهای قبلی راجع به اصلاحیه قانون اساسی آمریکا یا First Amendment  اصلاحیه شماره یک توضیحاتی ارائه شد این که چطور به وجود آمد، چطور آزادی بیان راه خود را به صنعت فیلمسازی آمریکا بازکرد. در اپیزودهای گذشته همچنین به این موضوع پرداختیم که درآمریکا چطور سیستمی به وجود آمد که فیلمها را سانسور می کرد و به دلایلی اشاره کردیم که سانسور انجام می شد. توضیح داده شد که موسسه فیلمسازان آمریکایی یا Motion Picture Association of America در سال ۱۹۳۴ راهنما و کتابچه ایی چاپ کرده بود که در آن به مواردی اشاره شده بود که نباید در فیلمهای آمریکایی به نمایش در می آمدند، این موارد فهرست شده بود و فیلمسازها باید طبق این راهنما فیلمنامه های خود را می نوشند و فیلمهای خود را براساس آن می ساختند. اگر این فهرست رعایت نمی شد، فیلمهایشان یا سانسور می شد و یا مجوز اکران دریافت نمی کرد.

پس از ذکر چند مثال از فیلمهایی که در آن دوره مطرح شده بودند، به فیلم آلمانی فرشته آبی در سال ۱۹۳۴ رسیدیم که در آمریکا چطور مورد استقبال قرار گرفت، چطور و به چه دلایلی سانسور شد و چه اتفاقی بعد از این قصیه در اعمال ازادی بیان در آمریکا شکل گرفت. توضیح دادم که با وجود این که قانون اساسی آمریکا، آزادی بیان را در سال ۱۷۹۱ تصدیق کرده است، اما در طی این سالهای فیلم و صنعت فیلمسازی زیر لوای اصل آزادی بیان که در اصلاحیه یک قانون اساسی آمریکا آمده بود، قرار نگرفت و قضات آمریکایی می گفتند که فیلم و فیلمسازی هیچ ارتباطی به آزادی بیان پیدا نمی کند. در ادامه چند فیلمی که تحت تأثیر چنین تفکری قرار گرفته بودند، سانسور و یا اکرانشان ممنوع شده بود به عنوان مثال ذکر شدند مثل کازابلانکا یا عروس فرانکشتاین. با ورود فیلمی از روبرتو روسلینی به نام معجزه تغییر بزرگی در این صنعت رخ داد، دیوان عالی کشور آمریکا فیلم و صنعت فیلمسازی را زیر لوای قانون اساسی و حمایت آزادی بیان قرار داد. یعنی تفکری که فیلمسازی را غیرمرتبط با آزادی بیان و قانون اساسی می دانست تا حدی از بین رفت و فیلمسازی توسط قانون اساسی مورد حمایت قرار گرفت. با این که این اتفاق مهم رخ داد و فیلمساز، بازیگر و فیلمنامه نویس و تمام دست اندرکاران فیلم می توانستند از مزایای اصلاحیه شماره یک قانون اساسی استفاده کنند و مدعی آزادی بیان شوند، آن راهنمای معروف اخلاقی که مورد اشاره قرار گرفت همچنان تا حدودی اجرا می شد تا همه تغییر رویه بدهند و ترک عادت کننده و متوجه تبعات اعمال آزادی بیان شوند کمی طول کشید. به تدریج در طول دهه ۵۰ میلادی این کتابچه تغییر کرد و باید و نبایدهای فیلمسازی و یک سری موارد آن تغییر کرد که این تغییرات را با ذکر یک مثال روشن می کنم.

در سال ۱۹۳۰، یعنی قبل از معرفی این کتاب و قبل از این که این کتاب راهنما و سانسور اعمال شود، فیلمی ساخته شد به اسم آناکریستی با کارگردانی کرنت برون که گرتا گاربو در آن بازی می کرد. داستان این فیلم روایت یک دختر بیست ساله ایی بود که گرتا گاربو نقش او را ایفا می کرد. پدرش او را در ۵ سالگی رها می کند و این دختر با فامیلش بزرگ می شود. وقتی بیست ساله می شود پدرش تماس می گیرد و از او می خواهد تا با پدرش زندگی کند. وقتی به شهری که پدرش در آن زندگی می کند می رود، عاشق یک کاپیتان کشتی می شود. این کاپیتان از او تقاضای ازدواج می کند و وقتی دختر رد می کند، کاپیتان دلیلش را جویا می شود. دختر می گوید که پدر و معشوقه اش باید بدانند که این دختر قبلا در یک فاحشه خانه کار می کرده است. این فیلم قبل از ورود یک  کتابچه معروف اخلاقی ساخته شده بود و در آمریکا بدون هیچ مشکلی اکران شد. اما در سالهای ۱۹۴۰ و ۱۹۴۶ یعنی باز این کتابچه ماجرای اکران مجدد این فیلم پیش آمد ولی دیگر این فیلم خلاف اصول دفترچه راهنما بود. گفته شده بود که این فیلم نباید به فاحشه بودن دختر اشاره کند و این ماجرا اصل داستان فیلم بود. این که دختر عشقش را با خاطر گذشته ایی که چندان به آن افتخار نمی کرد کنار گذاشته بود ماجرای اصلی بود و اگر فاحشه بودن دختر از فیلم حذف می شد، اصل داستان فیلم می بایست تغییر می کرد. آنها نتوانستند در کاری در این رابطه از پیش ببرند و فیلم هم اکران نشد تا سال ۱۹۶۲ و بعد از همین اتفاقات که کمی سختگیری ها کمتر شده بود و تغییراتی در سیستم سانسور رخ داده بود فیلم آناکریستی را به این دلیل که فاحشکی توام با پشیمانی و ندامت در فیلم بود را مورد قبول قرار دادند و اکران شدند که با استقبال زیادی هم مواجه شد.

تماشای فیلم آناکریستی در یوتیوب

صفحه ویکیپدیای فیلم آنا کریستی

 

اگر کمی به عقب به سال ۱۹۴۳ بازگردیم فیلم The Outlaw یا یاغی به کارگردانی هاروارد هیوز با بازی جیم راسل. حتما هاروارد هیوز را می شناسید، وی همان شخصیتی است که لئوناردو دیکاپریو در فیلم Aviator یا خلبان نقش او را بازی می کرد. این فیلم به کارگردانی مارتین اسکورسیزی درباره هاروارد هیوز ساخته شده بود. اگر این فیلم را تماشا کرده باشید می دانید که هاروارد هیوز نه تنها فیلمساز بلکه تاجر قدرتمند و خلبان بود و همچنین اخلاق عجیبی داشت. فیلم The Outlaw را همین آقای هاروارد هیوز ساخته و داستان فیلم درباره بخشی از زندگی Billy the Kid بود. همان هفت تیر کش معروف و یاغی آمریکایی. در این فیلم کارگردان می خواست تسویر زن جذابی را جین راسل ارائه کند و تمام سعی خود را کرده بود که ویژگی های بدنی این بازیگر جذاب باشند. جین راسل بعدها در شرح حال نوشت خود گفته بود که سینه بندی بسیار ناراحت پر از بالشتک و سیم برایش درست کرده بودند و او هم مخفیانه آن را دستکاری می کرده است تا از آن استفاده نکند. کارگردان از او می پرسد که سینه بند اختراعیش را پوشیده یا نه و جین راسل به دروغ به او پاسخ مثبت می داد. سازمان سینمایی برای اکران فیلم آن را نقدر می کردند و می گفتند که دوربین بیش از حد روی بدن این خانم می ماند. کارگردان پس از این ماجرا با اکراه نیم دقیقه از آن صحنه معروف را حذف می کند؛ اما به او گفته شد که این میزان کافی نیست و کل صحنه باید حذف شود.

تماشای فیلم یاغی در یوتیوب 

صفحه ویکیپدیای فارسی فیلم یاغی

در این فاصله پخش کننده فیلم قراردادش را با هاوارد هیوز کنسل کرده بود و کارگردان هم که می دید به دلیل سانسورها و کنسل کردن قراردادش با پخش کننده، میلیونها دلار ضرر می کند شروع کرد به آه و ناله که ای وای فیلمم سانسور شد و فیلمم ممنوع شد. یک هفته فیلم اکران شد اما پس از یک هفته با همه جنجالی که به راه افتاد فیلم از روی پرده برداشته شد، در طول همین هفته فیلم فروش بسیاری داشت. کارگردان بار دیگر برای فیلمش تبلیغ کرد و از این سانسور شدنش در واقع سوء استفاده کرد در نهایت فیلم در سال ۱۹۴۶ یعنی سه سال بعد از ممنوعیت در سانفرانسیسکو اکران شد و به واسطه تمام این جنجالها یکی از پرفروشترین فیلمهای دهه ۴۰ سینمای آمریکا شد و جین راسل به دنبال آن به یک ستاده تبدیل شد.

در آن زمان این مسئله مطرح شد که وقتی سازمان سینمایی فیلمی را سانسور می کند، عملکرد آن مثل دینامیت تبلیغاتی می شود. این که برخلاف میل سازمان سینمایی فیلم «یاغی» درنهایت بدون سانسور اکران شد، نشان داد که قدرت این سازمان سینمایی هم به تدریج کم می شود. بعد از سال ۱۹۵۲، مواردی از این دست دیگر ممنوع نمی شد. مثلا نمایش فاحشه ها که در فیلم آناکریستی تقبیح شده بود، دیگر به روال عادی تبدیل شد. این روند ادامه پیدا کرد تا سال ۱۹۵۳، سالی که تغییر و تحولات جدی در زمینه سانسور و حذف محتوا از فیلمها انجام شد.

فیلم The Moon Is Blue یا ماه آبی رنگ است در سال ۱۹۵۳، توسط اتو پرمینگر ساخته شد. فیلمی کمدی با بازی دیوید نیون و ویلیام هولدن که در آن زمان بازیگران معروفی بودند. اتوپرمینگر کارگردان این فیلم اصالتا اتریشی یا اتریشی-مجارستانی بود. وی در ابتدا در وین بازیگر تئاتر بود و بعد از آن در دهه ۱۹۳۰ در اتریشی فیلمی به نام عشق بزرگ ساخت که به دنبال آن به شهرت رسید، به طوری که پیشنهاد فیلمسازی در آمریکا به او مطرح شد. وی این پیشنهاد را پذیرفت و در نهایت به یکی از معروفترین کارگردانهای سینما و تئاتر زمان خود تبدیل شد و سه بار هم نامزد دریافت جایزه اسکار شد. موضوع فیلمهای وی بیشتر درباره مسائل تابو و موضوعاتی بود که سایرین تمایلی به مطرح کردن آن در فیلمهایشان نداشتند که از آن دست می توان به اعتیاد، همجنسگرایی و تجاوز اشاره کرد.

فیلم ماه آبی رنگ است
فیلم ماه آبی رنگ است

صفحه ویکیپدیای فارسی فیلم The Moon IS Blue

داستان فیلم ماه آبی رنگ است که در ژانر کمدی رمانتیک روایت می شد، ماجرای یک زن بازیگر را روایت می کرد که هیچ وقت با مردها ارتباطی نداشت تا زمانی که با دو مرد آشنا می شود. نحوه آشنایی آنها جالب است که نمی خواهم آن را تعریف کنم. این دو مرد هر دو می خواهند به این زن نزدیک بشوند و هرکدام از روش بامزه و کمدی این کار را انجام می دهند .فیلمنامه با چنین مضمونی برای بررسی به سازمان سینمایی می رود. کلیسای مسیحی اعتراض کرد که در این فیلم از کلماتی مثل بکارت، بارداری و اینها استفاده شده و از طرفی  موضوع آن اغفال کردن زنان، داشتن رابطه نامشروع است و فیلم خیلی راحت این مسائل را مطرح کرده است. از نویسنده فیلمنامه خواسته شد که در این مسئله بازنگری کرده و این کلمات را کلا حذف کند، فیلمنامه نویس متن را بازنویسی کرد اما سازمان سینمایی باز هم فیلمنامه را رد کرد. کارگردان با عصبانیت اعلام کرد که این فیلم دیگر بازنویسی نمی شود و با همین محتوا ساخته خواهد شد. تهیه کننده فیلم هم او را همراهی کرد و گفت که فیلم بدون مجوز ساخته می شود این فیلم ساخته شد و در شهری در ایالت کالیفرنیا اکران شد.

سازمان سینمایی که هنوز جوزف برین در آن فعالیت می کرد به کارگردان اعلام کرد که این فیلم اصلا مجوز اکران ندارد. کارگردان هم از آنها خواست که تجدید نظر کرده و اجازه اکران را صادر کنند؛ اما سازمان سینمایی این درخواست را رد کرد و گفت که این فیلم مشکل محتوایی دارد و به طور کلی دارای بدآموزی است. پخش کننده فیلم بی اعتنا به سازمان سینمایی، فیلم را در چند شهر اکران کرد. جالب است بدانید که در این حالت مسئولیتی متوجه سالنهای سینما نبود، آنها می توانستند بدون هیچ محدودیتی فیلم را اکران کنند. هر مسئله ایی متوجه صاحب فیلم و پخش کننده می شد. پخش کننده اعتقاد داشت که موفقیت این فیلم در شهرهایی که فیلم را به اکران گذاشته اند، باعث می شود که سایر شهرها هم اکران آن را قبول کنند. فیلم در شیکاگو و سانفرانسیسکو اکران شد. نکته جالب این که این فیلم در شهر کوچکی با شرط جداسازی زنان و مردان در سانسهای متفاوت اکران شده بود، متأسفانه نام این شهر در منابع ذکر نشده است.

یادآور می شوم که سال ۱۹۵۳ است. در کانزاس اوهایو و مریلند اکران فیلم و ممنوع کردند، کارگردان فیلم هم تصمیم گرفت، و مسئله را به دادگاه مریلند کشاند. قاضی دادگاه مریلند خیلی با تعجب گفته بود که این که فیلم کمدی سبک و بی دردسره و اکران آن بلااشکال است، بنابراین رأی خود را به نفع کارگردان صادر کرد و فیلم در مریلند مجوز اکران گرفت بعد از آن مسئله در دادگاهی در کانزاس مطرح شد و دادگاه اعلام کرد که این فیلم اصلا قابلیت نمایش ندارد و سازمان سینمایی به حق این فیلم را ممنوع کرده است. در کانزاس این فیلم مستهجن اعلام شد و در اکران آن ممنوع شد کارگردان هم با اشاره به این که هرایالت ساز خود را می زند، پرونده را به دیوان عالی کشور آمریکا برد.

دیوان عالی کشور گفت که دادگاه کانزانس چرا این فیلم را مستهجن دانسته؟ مستهجن یعنی چی؟ دیوان عالی کشور بحث را روی ادعای مستهجن بودن گذاشت و به پرونده های قدیمی رجوع کرد که بتواند براساس آنها تعریف شفاف و کاملی از مستهجن بودن ارائه دهد. در واقع اعلام کرد که مستهجن به چیزی گفته می شود که محتوای آن بی اخلاقی و رکیک است و می تواند اخلاق یک شخص بالغ را تحت تأثیرقرار بدهد، مغز آنها را فاسد کرده و بی اخلاقی را رواج دهد. در نهایت اضافه کرد که سازمان سینمایی در موقعیتی نیست که تشخیص دهد همه این فساد و بی اخلاقی با هم در یک فیلم اتفاق می افتد. همچنین این پرسش را مطرح کرد که سازمان سینمایی چگونه صلاحیت چنین تصمیم گیری را دارد.

دیوان عالی کشور اظهار داشت که این یک بررسی جامعه شناختی گسترده است و سازمان سینمایی نمی تواند مدعی باشد که صلاحیت رسیدگی به این موضوع را دارد. دادگاه در رأی خود به پرونده فیلم معرف «معجزه» روسلینی که پیشتر راجع به آن صحبت کرده بودیم اشاره کرد و گفت که در آن مورد هم اعلام کرده بود که سازمان سینمایی در موقعیتی نیست که فیلمی را توهین به مقدسات قلمداد کند و اینجا هم چنین قدرتی ندراد و اعمال قانون اساسی و اصلاحیه شماره یک آن بر تفسیر سازمان سینمایی از کلمه مستهجن غلبه پیدا می کند. دادگاه با چنین رأی در واقع دست سازمان سینمایی را بست و اعلام کرد که رأی دادگاه کانزاس قابل قبول نیست و فیلم باید در کانزاس هم اکران شود.

فیلم « ماه آبی رنگ است» اکران شد و بسیار هم موفق و پرفروش بود. اکران این فیلم باعث شد که مجدا دخالتهای سازمان سینمایی کمرنگ و کمرنگ تر شود و نقش آن در سانسور فیلمها هم ضعیفتر شود. علنا دیده شد که ایراداتی که این سازمان برای این فیلم کمدی مطرح کرده بود بیجا بود و نمی توان قانون اساسی را به واسطه این ایرادات زیرپاگذاشت.

نکته مهمی را که دادگاه به آن توجه کرده بود ولی لزوماً در رأی عنوان نشد و تنها مدنظر دادگاه قرار گرفته بود این بود که فیلم سال ۱۹۵۳ ساخته شده بود یعنی هشت سال پس از جنگ جهانی دوم. قضات دیوان عالی کشور با نگاهی جامعه شناسانه اظهار داشتند که اثرات جنگ جهانی دوم روز ازاد کردن بیشتر فیلمها و عدم بیان ایرادات جزئی آنها بی تأثیرنبوده است. سربازهایی که از جنگ برگشته بودند و به قولی سر و گرم روزگار را به معنای واقعی کلمه چشیده بودند دیگر این چارچوبها و تصاویر محدودشده برایشان از واقعیت به دور بود. سیستم هم سعی کرده بود با طرز فکر و رفتار جامعه جدید بیشتر هماهنگ شود. گفته می شد به واسطه جنگ، مخاطبها در آمریکا واقعگراتر شده بودند و امکان پنهان کردن مدام واقعیتها از آنها وجود نداشت. به همین دلیل سازمان سینمایی هم باید سعی می کرد که خود را با این واقعیت وفق بدهد.

اتو پرمینگر کارگردان فیلم «ماه آبی رنگ است» که با پشتکارش باعث شد قانون اساسی بیشتر وارد صنعت فیلمسازی شود، با ساخت فیلم بعدی خود جنجال دیگری به راه انداخت، گویی کمبر به شکست سازمان سینمایی و سانسور بست. پرمینگر در سال ۱۹۵۵ فیلمی با بازی فرانک سیناترا، النور پارکر،کیم نواک به اسم مردی با بازی طلایی (The Man with the Golden Arm) ساخت. این فیلم بسیار پرهیجان بود و داستان مردی (با بازی فرانک سیناترا)را روایت می کرد که معتاد به هروئین بود و به زندان می رود، در زندان ترک می کند و پس از آزادی بار دیگر توسط دوستانش به اعتیاد روی آورده و دوباره سعی می کند که ترک کند و در کنار این خط داستانی اتفاقات جالبی هم رخ می دهد. پس از ساخت این فیلم کارگردان رویکردی مشابه فیلم قبلی داشت و تصمیم گرفت اصلا به دنبال مجوز سازمان سینمایی نباشد. وی اعتقاد داشت با توجه به این که اعتیاد مرد نهایتا وی را به ورطه نابودی می کشاد، درس اخلاقی خوبی برای منع مخاطب از استعمال مخدر است و آنقدر این موضوع برای کارگردان واضح بود که اصلا مجوز نگرفت. از آن طرف سازمان سینمایی برای فیلمهایی که بدون مجوز اکران می شوند جریمه در نظر گرفته بود و مبلغ این جریمه ۲۵ هزار دلار تعیین شد. پرمینگر محاسبه کرد و دید این فیلم پرفروش خواهد شد و به راحتی می تواند این جریمه را پرداخت کند. با توجه به این که این فیلم با بودجه یک میلیون دلاری ساخته بود و آنها نمی خواستند در انتظار مجوز بمانند، بنابراین فیلم خود را بدون مجوز اکران کردند.

در این فاصله سازمان سینمایی متوجه موضوع شد و اعلام کرد که این فیلم مردم را به استعمال مواد مخدر تشویق می کند. جنجال زیادی به راه افتاد و بحث در گرفت، عده ایی فیلم را در نکوهش مواد مخدر می دانستند و عده ایی آن را مشوق استعمال مخدر. در میان همه این بحث ها مکاتبات زیادی صورت گرفت، در آخر سازمان سینمایی راضی شد و قبول کرد مجوز اکران را صادر کند. در نهایت با توضیحات کاملی که این کارگردان و بخش کننده فیلم ارائه دادند، آنها قانع شدند و یا درنهایت این موردی بود که در رسانه های مختلف اعلام شد که سازمان سینمایی در نهایت متقاعد شده است.

تا اینجا دو فیلم با سرسختی پرمینگر ضربه ایی سنگین به سیستم محدودگران فیلمها وارد کرده بود، ولی دانستن این موضوع جالب است که پرمینگر باز هم در این نقطه متوقف نشد و ضربه دیگری هم به این سیستم وارد کرد. ضربه سوم وی ساخت فیلمی به اسم آناتومی یک قتل (Anatomy of a Murder) در سال ۱۹۵۹ بود که طبق اشارات قبلی نامزد اسکار هم شده بود. در این فیلم جیمز استوارت بازی می کند و تمام فیلم در دادگاه میگذرد و ماجرایی که روایت می شود براساس داستان یک قتل واقعی است. قاضی که در این فیلم بازی می کند یک نابازیگر بود، در واقع شغل وی وکالت بود اما در این فیلم نقش قاضی را بازی می کرد. این وکیل شخصیتی معروف بود چرا که در زمان مک کارتی منتقد پروپاقرص وی بوده است و براساس شیطنت پرمینگر، وکیل منتقد مک کارتی در این فیلم ایفای نقش می کرد.

سانسور در سینمای آمریکا
سانسور در سینمای آمریکا

صفحه ویکیپدیای فیلم آناتومی یک قتل

باید گریز کوچکی بزنم به ماجرای مک کارتی تا شیطنت کارگردان به طور دقیق برایتان روشن شود. جوزف مک کارتی سناتور جمهوری خواه اهل ایالت ویسکانسین بود که از سال ۱۹۴۷ به مدت ده سال سناتور بود. این ده سال درطول دوره ریاست جمهوری هری ترومن و اوایل ریاست جمهوری آیزن هاور قرار گرفته بود. مک کارتی در طول خدمتش به تنشی که در دولت و اقشار مختلف مردم به وجود آورده بود مشهور بود. وی مدعی بود که تعداد بسیاری کمونیست و جاسوس روسیه در دل دولت آمریکا و بین سازمانهای مختلف از جمله سازمان سینمایی و کل صنعت سینمایی وجود دارند. اظهارات وی موجی را مبنی بر بازجویی و دستگیری جاسوسهای روسیه و کمونیستهای آمریکا به راه انداخته بود. به واسطه این تفکر مک کارتی یک عده به افشاگری و لودادن کمونیستها مشغول شدند، شاید این افراد واقعا و لزوما کمونیست نبودند، اما مخالفت جدی هم با کمونیسم نداشتند. یعنی تا حدی منفعل بودند که برای بعضی همین منفعل بودن هم قابل قبول نبود. در این میان یک عده دستگیر شدند و وادار به افشاگری و لودادن کمونیستها شدند. این اقدامات مک کارتی و دعوتش به افشاگری که معمولا بدون سند و مدرک کافی بود، رعب و وحشت زیادی بین به وجود آورد که در نهایت به این نوع اقدامات و اقدامتی که پس از آن صورت می گرفت لقب مک کارتیسم می دادند. افراد معروفی که ممکن است بشناسید در لیست سیاه مک کارتی قرار گرفته بودند. مثل رهبر معروف ارکستر لئونارد برنستین، آلبرت انیشتین، توماس مان نویسنده معروف، آرتور میلر و غیره. در سیستم سینمایی که موضوع بحث ماست این افشاگری انجام شد و افراد بسیاری زندانی شدند. تعداد بسیاری از کارگردانها و اهالی سینما به اتهام همدستی با کمونیسم از کار بیکار شدند.

به دنبال این اقدامات کمیسیونی تشکیل شد به نام کمیسیون فعالیتهای ضدآمریکایی که از مردم می خواستند در این کمیته علیه افرادی که تمایلات کمونیستی داشتند شهادت دهد. عملا سیستم لو دادن افراد راه اندازی شده بود و همان اول کار از گروهی خواسته شد که در این کمیته عده ایی دیگر را لو بدهند، اما آنها از اینکار سرباز زدند و نامشان وارد لیست سیاه هالیوود شد. این اتفاقات در سال ۱۹۴۷ رخ می داد، اما به تدریج وقتی عده ایی نخواستند وارد سیستم افشاگری شوند، کار خود را در صنعت سینما از دست دادند. در همین میان یک روزنامه اسامی تعدادی را منتشر کرد و آنها را کمونیست دانست. وضعیت افتضاحی ایجاد شده بود، والت دیزینی ، رونالد ریگان که هم بازیگر و هم رئیس جمهور آمریکا بود در این فرآیند افشا شرکت کردند. این موارد کاملا مسجل و تحقیق شده است و قصد تهمت زدن به کسی را نداردم. عده ای هم کمیته مبارزه با این وضعیت را تشکیل دادند که همفری بوگارت، جان هیوستون، لورن باکال، جودی گالن به عنوان اعضای این کمیته نسبت به این وضعیت اعتراض کردند. عده ای بسیاری هم از این واهمه داشتند که وارد کمیته بشوند و امیدوار بودند بتوانند به راحتی به کارشان ادامه دهند. چرا که این وضعیت منجر به بیگاری عده ای شد و حتی خودکشی چندنفر در پی آن صورت گرفت. نهایتا یک نفر که پیرو همین افشاگری ها بیکار شده بود به دادگاه شکایت کرد و با این پرونده اش سالهای سال در دادگاه ماند، اما همین شکایت باعث شد که روند افشاگری ها کندتر شود. به مرور زمان افرادی که بیکار شده بودند دوباره شروع به کار کردند. خیلی از بازیگران معروف مثل کرک داگلاس به افرادی که با تهمت کمونیسم بیکار شده بودند کار دادند و آنها را بار دیگر وارد بازی کردند. پرونده شکایتی که به آن اشاره شد، در سال ۱۹۶۲ مورد بررسی قرار گرفت، یعنی دوازده، سیزده سال پس از شکل گیری افشاگری ها. تصمیم دادگاه بر این شد که افرادی که در این جریان خسارتی دیده اند باید بابت بیکاری خود غرامت دریافت کنند. به تدریج افرادی که افشاگری کرده بودند و یک عده را لو داده بودند علناً عذرخواهی کرده و درنهای جامعه به این مسئله واکنش نشان داد و گفته شد در جامعه آمریکا مردم باید به خاطر جرمی که مرتکب می شوند مجازاد شوند، اما در ابتدا جرم باید تعریف شود و در مرحله بعد افراد به خاطر داشتن عقیده صرف نمی توانند مجرم شناخته شوند و به تبع آن مجازات شوند. یعنی به نوعی پای قانون اساسی به این شرایط باز شد.

جامعه کم کم این مسئله را پس زد و این اقدامات مک کارتی رنگ باخت. در این میان کسی که رویکردهایش برای همه بسیار تعجب برانگیز بود و نهایت هم عذرخواهی نکرد، کارگردان معروف الیا کازان بود. او بسیار بی پرده تمایلات کمونیستی عده بسیاری از افراد هالیوود را افشا کرد و این عده مجبور شدند از آمریکا به اروپا و یا مکزیک مهاجرت کنند و یا ا ین که به خاطر بیکاری افسرده شده و خودشان را کشتند. الیا کازان کارگردان فیلمهای معروفی مثل «دربار انداز» با بازی «مارلون براندو» یا «آمریکا آمریکا» ، «شرق بهشت» با بازی «جیمز دین» و «اتوبوسی به نام هوس» با بازی «مارلون براندو» و «ویوین لی» است که همه از فیلمهای درجه یک سینمای هالیوود بودند، اما متأسفانه باید گفت که کارگردان این فیلمها در افشاگری ها نقش داشت. در مراسم اسکار سال ۱۹۹۹ قرار بو الیا کازان اسکار افتخاری تعلق بگیرد یعنی حدود ۵۰ سال بعد از افشاگری ها. تماشای مراسم اسکار آن سال خالی از لطف نیست، پیشنهاد می کنم آن را تماشا کنید. خیلی از افرادی که در سالن اهدای جوایز حضور داشتند موقع اهدای این اسکار افتخاری نه تنها از جای خود بلند نشدند بلکه الیا کازان را تشویق هم نکردند. انگار هنوز هم نمی توانستند او را ببخشند. یک عده هم گفتند ما بین هنر و تخصص این فرد که الحق عالی هم بوده و عملکرد سیاسی وی تمایز قائل می شویم و آنها را با هم یکی نمی دانیم، این افراد کازان را تشویق کردند؛ اما اگر فیلم این مراسم را تماشا کنید می بینید که اصلا و ابدا نمی خواهید جای کازان روی صحنه و شاهد این فضای عجیب باشید.

تمام این مسائل را گفتم تا به فیلم «آناتومی یک قتل» اثر «پرمینگر» برسیم. این که گفتیم پرمینگر از یک وکیل در نقش قاضی استفاده کرد، وکیلی که چند پرونده را قبول کرده بود از افرادی که در جریان افشاگری ها بیکار شده بودند و رویکردهای ضد مک کارتی داشت.

از «اتوپرمینگر» مصاحبه ایی طولانی می خواندم که همین شخصیت مبارز و دلیل پافشاریش برای مبارزه با سانسور را توضیح می داد. وی کلا با محدود کردن عقیده بسیار مخالف بود و در این فیلم هم چنین محتوایی را به تصویر کشیده است و به نوعی غیر مستقیم سیستم محدود کردن عقیده توسط مک کارتی را مورد انتقاد قرار داده است.

فیلم «آناتومی یک قتل» داستان یک وکیل را روایت می کند که یک روز زنی با وی تماس گرفته و از او می خواهد پرونده قتل شوهرش را برعهده بگیرد. براساس اظهارات این زن شوهرش فردی را به قتل رسانده که شنیده بود به زنش تجاوز کرده است. در زمان لحظه قتل نیز قاتل کاملا از خود بی خود شده و اصلا متوجه به قتل رساندن مقتول نشده است. همانطور که پیشتر اشاره کردم این فیلم براساس یک داستان واقعی ساخده شده است و برای اولین بار در آن ایالت چنین قتلی رخ داده بود و می خواستند جنون یا از خود بی خود شدن هنگام ارتکاب قتل را بررسی کنند. (دوک الینگتون موسیقیدان مشهور یک قطعه موسیقی برای فیلم آناتومی یک قتل ساخته شده که به یک قطعه بسیار مشهور تبدیل شده است).

مسئله حائز اهمیت برای بحث ما این است که در طول فیلم و در جلسات دادگاه از کلماتی مانند تجاوز، اسپرم، دخول و غیره استفاده می شد و این کلمات مدام به گوش می رسید که این مسئله به مذاق سازمان سینمایی آمریکا خوش نیامد. مطمئنا شیطنتهای کارگردان و تجربه سرسختی وی مزید بر علت بود که آنها روی فیلمهای «پرمینگر» متمرکز شوند. کارگردان بار دیگر بحث این موضوع را پیش کشید که این داستان واقعی است و پروسه دادگاه آن پیشتر در رسانه ها و مطبوعات منعکس شده بود پس نباید به آن ایرادی گرفته شود. وی پس از چند ماه دوندگی موفق شد مجوز اکران بگیرد. فیلم در اکران بسیار موفق بود و جوایز گلدن گلوب و اسکار را هم دریافت کرد و جیمز استوارت هم برای بازی در این فیلم جوایز بسیاری دریافت کرد.

همانطور که پیشتر هم اشاره کردم «اتو پرمینگر» اصالتا اتریشی بود و در سن بالا به آمریکا مهاجرت کرده بود و در نوع فیلمسازی خود به گونه ایی عمل می کرد که گویی تمام موارد ممنوعه راهنمای اخلاقی سازمان سینمایی در چند فیلم خود گنجانده بود تا راهنما و سیستم نظارت بر فیلمها را به شدت به چالش بکشد. پس از آن سازمان سینمایی در برخودش با فیلمها کمی جانب تعدیل را رعایت کرد. این فیلم و این رفتار سمج اتو پرمنینگر باعث شد که در شکایتی به دادگاه مریلند ، دادگاه یک تصمیم کاملا متفاوت و به نفع اهالی سینما اتخاد کرده و بگوید که از این به بعد فیلمساز نیازی نیست از خودش دفاع کند و سازمان سینمایی که مدعی شده است فیلمها مروج فساد هستند، توهین به مقدسات کرده و یا مستهجن محسوب می شوند باید اثبات کند که چرا این فیلم خاص باید ممنوع یا سانسور شود. همین تصمیم دادگاهی باعث تضعیف بیشتر سازمان سینمایی شد. اوایل سال ۱۹۶۰، وقتی که تصمیمهای سازمان سینمایی کمرنگ تر شد و یا با هرشکایتی یک لایه از روی سختگیریهای سازمان سینمایی در طول سالها کم شد. سال ۱۹۶۶، فیلم «چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟» به کارگردانی «مایک نیکولز» با بازی درخشان الیزابت تیلور، ریچارد برتن، سندی دنیز و جرج سیکال ساخته شد. این فیلم براساس نمایشنامه ایی به همین نام نوشته ادوارد آلبی ساخته شده است. مایک نیکول هم که کارگردان فیلم فارغ التحصیل (The Graduate)، دختر شاغل، نزدیکتر و همین فیلم مورد بحث ما فیلم چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد است. پیشنهاد می کنم این فیلم را حتما تماشا کنید یا نمایشنامه آن را بخوانید که سال ۱۳۹۶ توسط نشر آگاه با ترجمه سیامک گلشیری منتشر شده است. این نمایشنامه یکی از بزرگترین نمایشنامه های جهان تلقی می شود و داستان زن و شوهری را روایت می کند که ششبی دیروقت، زن و شوهر جوان دیگری را به خانه خود می برند و با هم وارد یک مکالمه می شوند و تمام داستان هم در طول همین شب تا نزدیکی های صبح طور می کشد. زوج اصلی بحث و مشاجره را آغاز می کنند و رفته رفته که بیشتر سرشان گرم می شود شروع می کنند رازهای نهان زندگیشان را برملا کردن و در خلال این گفتگو ها زندگی ویران آنها برملا می شود، لحنها گزنده شده، دعواها شدت گرفته و فضایی به وجود می آید که هیچ وقت نمی توان آن را فراموش کرد.

نکته جالب این فیلم برای بحث ما این است که سازمان سینمایی درباره این فیلم گفت که انگار این فیلم با هدف به سخره گرفتن سازمان سینمایی ساخته شده چرا که این فیلم سراسر دعوا، ناسزا و استفاده از الفاظ رکیک است و پایانی هم ندارد. سازمان سینمایی هم سالها با استفاده از ناسزا در فیلمها مخالف بوده و نظرش درباره دعواهای زوجین عدم استفاده از ناسزا و الفاظ رکیک بود. از آنجا که کیفیت این فیلم خیلی عالی بود و همه به ستایش آن مشغول شدند و منتقد ها آن را یک شاهکار توصیف کردند، سازمان اعلام کردند که ما اصلا به سازمان سینمایی اعتنایی نمی کنیم و فیلم را اکران می کنیم. در جدال بین سازمان سینمایی و منتقدان این سازمان، منتقدان برنده شده و نهایتا فیلم اکران شد. این فیلم جوایز متعددی دریافت کرد و الیزابت تیلور و سندی دنیز به ترتیب اسکار بهترین نقش اول زن و بهترین نقش مکمل زن سال را دریافت کردند. جایزه بهترین فیلمبرداری، بهترین طراحی لباس، بهترین مدیریت هنری هم به این فیلم تعلق گرفت. این ضربه بسیار محکمی به سازمان سینمایی شد و مشخص شد که هیچکدام از اصول اخلاقی این سازمان کاربرد ندارد و سازمان سینمایی به هر دری می زند کسی اهمیت به آن نمی دهد. در عمل فیلم «چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد» باعث شد که دفترچه راهنمای اخلاقی سازمان سینمایی حذف شود. البته سیستم سانسورها ادامه داشت اما راهنما حذف شد. اون زمان بحثی سرگرفت که چه اتفاقی برای این سیستم سانسور رخ می دهد، عده ایی می گفتند که این نوع فیلمها اتفاقا نگاهی به واقعیتهای جامعه اون زمان داشتند و خیلی دور از ذهن نبودند و واقع گرا بودند و در کنار آن به شدت موفق و پرفروش بودند و جوایزی را هم دریافت کردند. همه اینا باعث شده بود که سازمان سینمایی در رویه خود تجدید نظر کند و به کل نظارت برمحتوا و سانسور به شکلی که قبلا اعمال می شد از بین رفت.  سیستمی که در هرصورت به وجود آمد این بود که ۴۱ درصد از فیلمهایی که اکران می شدند اصلا مجوز نداشتند.

در سال ۱۹۶۵ فیلم «زنده باد ماریا» در فرانسه توسط “لوئی مال” ساخته شد بود که بریژیت باردو و ژان مورو در آن ایفای نقش می کردند. این فیلم در ژانر کمدی درباره دو زن شورشی بود که آواز می خواندند، نمایش می دادند، مسلسل دست می گرفتند و بمب منفجر می کردند. این فیلم در سال ۱۹۶۶ وارد آمریکا شد. سازمان سینمایی آمریکا اعلام کرد که این فیلم تصاویر غیراخلاقی دارد. باز این سازمان به سختی تلاش می کرد که نظر خود را اعمال کند و معتقد بود که این فیلم به کلیسای کاتولیک احترام نمی گذارد. از سوی دیگر فیلم که در شهر دالاس آمریکا اکران شده بود با اعتراض یک سری افراد همراه بود که خواستار اعمال محدودیت سنی برای اکران آن شده بودند. پخش کننده این فیلم اعتراض کرد، شکایت خود را در دادگاه مطرح کرد و در نهایت پرونده به دیوان عالی کشور ارجاع داده شد. دیوان عالی کشور آمریکا دوباره به چیزی که دادگاه اولیه گفته بود را مورد بررسی قرار داد و فیلم را تجزیه و تحلیل نکرد تا بداند که واقعا به مقدسات توهین شده است یا خیر. دیوان عالی کشور گفت که سازمان سینمایی معتقد است که این فیلم برای افراد زیر ۱۶ سال مناسب نیست، رده بندی سنی هیچ مغایرتی با قانون اساسی و مسئله آزادی بیان ندارد و کار سازمان سینمایی قانونی است. یعنی سازمان سینمایی قانونا می تواند برا مخاطب فیلم تعین تکلیف کند؛ به همین دلیل اعتراض پخش کننده رد شد و نظر سازمان سینمایی تأیید شد.

فیلم زنده باد ماریا Viva Maria Movie

صفحه ویکیپدیای فارسی فیلم زنده باد ماریا

باید توجه کرد که رویکرد دیوان عالی کشور مخالف رویه قبلی نبودو مسئله اش کلا جدید بود. براساس این رأی دیوان عالی کشو مسئله رده بندی سنی وارد فیلمها شد و این رأی باعث شد که رئیس سازمان سینمایی که در آن سال فردی به نام “جک ولنتی” بود دفترچه راهنمای سازمان سینمایی را متحول کرد. همان دفترچه معروفی که دفترچه سانسور بود. این فیلم باعث شد اتفاق بسیار مهمی در سیستم سانسور رخ دهد. “ولنتی” این سیستم سانسور را تبدیل به رده بندی سنی کرد. فیلم «زنده باد ماریا» باعث شد کل سیستم سانسور سازمان سینمایی تغییر کند و از یک سیستم بررسی محتوا و بریده صحنه ها و غیره به سمت این که چه کسی در چه رده سنی مجاز است چه فیلمی را ببیند.

این پایان قسمت سوم و همزمان پایان سیستم سانسور براساس دفترچه اخلاقی و شروع دوره ایی است که یک عده تشخیص می دهند کدام فیلم برای کدام رده سنی مناسب است. همانطور که حدس می زنید این سیستم هم برای خود اعتراضاتی در پی داشت و پرونده های قضایی زیادی را به وجود آورد. به طوری که عده ایی می گفتند، فلان فیلم برای بچه های ۱۵ ساله مناسب است و عده ایی آن را نامناسب توصیف می کردند. به طور خلاصه بحثهایی از این دست درگرفت. راجع به این موضوع در قسمت بعدی صحبت خواهم کرد.

 

*با تشکر ویژه از مریم صفایی برای پیاده سازی و تنظیم متن

آخرین نقدها

دیدگاه خود را وارد نمایید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *