فیلم داستان ازدواج

داستان ازدواج ساخته‌ی نوها بام‌بک بیشتر از این که داستان ازدواج باشد، داستانی در مورد قصه‌هاییست که در مورد پایان یک ازدواج می‌شنویم. داستان براساس کتاب «دل‌شکستگی» اثر نورا افران است. او در بیست‌وپنجمین چاپ کتابش در مقدمه می‌نویسد:

«می‌دانستم از پایان ازدواجم می‌توانم کتاب خیلی خوبی بنویسم، به شرط این که بتوانم گریه‌ام را متوقف کنم. یکی از افتخاراتم این است که اتفاقی که پر از تراژدی بود را در نهایت به داستانی کمدی تبدیل کردم. اگر این کارکرد داستان نیست، نمی‌دانم پس داستان به چه دردی می‌خورد.»

 

داستان ازواج شبیه کریمر علیه کریر نیست!

فیلم در ضمن متأثر از جدایی خود بام‌بک از جنیفر جیسون، بازیگر سینماست. بسیاری این فیلم را با فیلم کریمر علیه کریمر مقایسه می‌کنند. مقایسه‌ای که در نهایت غلط است. درست است که هر دو فیلم در مورد خشم و ناراحتی حاصل از پایان ازدواجی ناموفق است، در کریمر علیه کریمر ما داستان یک‌طرفه‌ای را مشاهده می‌کنیم که بیشتر از سمت داستین هافمن تعریف می‌شود و از مریل استریپ تنها تمثال زنی بی‌احساس را مشاهده می‌کنیم.

چیزی که داستان ازدواج را متفاوت می‌کند و یکی از مهم‌ترین آثار ژانر خود می‌سازد، این است که داستان به طور همزمان از زبان مرد و زن تعریف می‌شود. بام‌بک قدمی شجاعانه بر می‌دارد و برای اولین بار در یک فیلم در مورد طلاق، هر دو طرف درگیر به یک اندازه هم‌حسی بیننده‌ها را برمی‌انگیزند.

 

کارگردانی با‌م‌بک : شانه به شانه وودی آلن

در روش کارگردانی بام‌بک یکی از مهم‌ترین چیزها صحبت کردن است. او در نشان دادن این که صحبت‌کردن چقدر مهم است بسیار موفق عمل می‌کند. از این رو صحنه‌های بسیاری از داستان صرفاً به صحبت کردن شخصیت‌ها پرداخته است. شاید همین موضوع باعث شده بسیاری از منتقدها آثار او و به خصوص داستان ازدواج را با آثار وودی آلن مقایسه کنند.

شباهت دیگر آثار این دو کارگردان طنز نهفته در روایتشان است. با این که ما با موقعیتی بسیار تراژیک روبه‌رو هستیم که بیشتر وقت‌ها تعلیق و استرس زیادی برایمان به همراه دارد، به خصوص در لحظاتی که وحشت روبه‌رویی شخصیت‌ها با هم و استرس صحبت کردنشان را تجربه می‌کنیم، میزان مناسبی از طنز موقعیت به کمک ما می‌آید و یک بار دیگر روایت را با خودش بالا می‌کشد.

این ترکیب خوب از استرس و طنز بیننده را به معنی واقعی کلمه به داستان قلاب می‌کند. به سبک بسیاری از داستان‌های ازدواج و طلاق، بعضی از بهترین صحنه‌های داستان به دعوای وکلا و صحبت در مورد سیستم ناکارآمد قانون طلاق است. الن آلدا، ری لیوتا و لارا درن (که برای بهترین نقش مکمل زن نامزد شده است) سه وکیل داستان هستند که بخش مهمی از بار هیجان و درام داستان را به دوش می‌کشند.

 

چرا این فیلم مستحق اسکار است؟

اما دلیلی که به نظرم این فیلم مستحق اسکار بهترین فیلم یا لااقل بهترین کارگردانی است (فارغ از این که آدام درایور و اسکارلت جوهانسون برای بازی‌های بی‌نظیرشان در این فیلم اسکار بهترین بازیگر را ببرند یا نه) موضوع جزئیات بی‌نظیریست که بام‌بک برای ما به نمایش می‌گذارد.

در این داستان ما از هر دو طرف شاهد جزئیات جذابی از خودخواهی‌ها و عدم قطعیت‌ها، مهربانی‌ها و اشتباهاتی هستیم که شبکه‌ای از انسان‌ها را به هم وصل می‌کند و در مرکز این شبکه‌ای از تارها، نشان می‌دهد که هیچ‌چیز یک‌وجهی نیست.

وقتی با شکست‌ها و دردهای احساسی شدید رو‌به‌رو هستیم این ساختارها و شبکه‌ها انگار نقششان واضح‌تر می‌شود و خانواده قطعاً یکی از این شبکه‌هاست.

 

در پایان: برای آن‌هایی که فیلم را دیده‌اند!

خطر لو رفتن داستان

فیلم‌های نوها بام‌بک به ندرت پایان خوش کلاسیکی دارند. از بیشتر فیلم‌های درام بلوغ و درام خانوادگی شبیه داستان ازدواج انتظار داریم که شخصیت آخر در نهایت پس از گذراندن مراحل بلوغ و درسی که باید بگیرد، خوشبخت شود یا اگر نگوییم در جایگاه بالاتری از لحظه‌ی شروع داستان قرار بگیرد، لااقل از نظر بار درام و تعلیق داستانی، در جایی هم‌تراز شروع باشد ولی عمیق‌تر یا به ساده‌ترین زبان؛ خوشبخت‌تر.

در اثر معروف دیگر همین کارگردان، «فرانسیس ها» در پایان می‌بینیم که شخصیت داستان در آشفتگی و تعلیق محض است و واقعاً نمی‌داند رفاقت چندین‌وچندساله‌اش به پایان رسیده یا نه. ولی در شلوغی پایان فیلم به دوستش نگاه می‌کند و از استقلالی که خودش و رفیقش در لحظه دارند تجربه می‌کنند خوشحال می‌شود.

در پایان «مرکب‌ماهی و نهنگ» والت در نهایت پس از یک فراز و نشیب طولانی و پر استرس برای بیننده، به‌جای این که با پدرش روبه‌رو شود و با او دعوا کند، نقص‌های او را می‌پذیرد و از زندگی‌اش به تدریج خارج می‌شود.

در همه‌ی داستان‌های بام‌بک پایان‌های ناگهانی‌ای داریم که به ظاهر شخصیت اصلی داستان تسلیم می‌شود. یا در واقع یاد می‌گیرد سعی نکند شخصیت‌های دیگر را با توجه به اراده‌ی خود تغییر دهد و آن‌ها را همانطور که هستند بپذیرد.

بام‌بک در مورد پایان داستان‌هایش به مجله‌ی ایندی‌وایر می‌گوید: «دوست دارم در نهایت یک‌دفعه به پایان برسند… یعنی یک سری صحنه‌ی خنده‌دار و دردناک می‌بینیم و بعد … داستان ناگهان به پایان می‌رسد.»

داستان ازدواج هم درست است که به قول بسیاری از منتقدین ترکیبی از نگاه پر از طعنه‌ی وودی آلن و طنز روایی سبک و خوشحال‌کننده‌ی وس اندرسون است، با پایان‌بندی منحصربه‌فرد و متفاوتش نشان می‌دهد که در نهایت در زبان روایت ایده‌ی دیگری را دارد دنبال می‌کند و از ترکیب خام اندرسون و آلن فراتر است.

در اوج داستان وقتی چارلی و نیکول در آپارتمان چارلی با هم درگیر می‌شوند و بالأخره ما متوجه می‌شویم که مشکل این زوج کجاست و چرا دارند از هم جدا می‌شوند، متوجه می‌شویم که چطور تمایل بام‌بک به «حرف زدن» به مثابه یک عمل مهم برای شخصیت‌هایش، چارچوب کاری او را از وس اندرسون (که شخصیت‌هایش هرگز حرفی برای گفتن ندارند یا مطلقاً هرگونه بروز احساسات و فاش‌گویی را سرکوب می‌کنند) و وودی آلن (که شخصیت‌هایش پرگویی تداعی آزاد می‌کنند و لزوماً همه‌ی حرف‌هایشان به درد شنیدن نمی‌خورد) جدا می‌کند.

شاید بیشتر از هرچیزی تجسم این گفته‌ی لویی سی. کی. باشد که: [نقل به مضمون] ازدواج در واقع ابتدای یک مسیر است و طلاق در واقع قدم نهایی منطقی است. کنار آمدن با از دست دادن چیزهایی که دوستشان داریم ولی کار نمی‌کنند و برای خودمان هم که شده باید رهایشان کنیم، برای همه‌ی آدم‌ها سخت است. بام‌بک در داستان ازدواج به خوبی از پس نشان دادن این موضوع (با چاشنی طنز و اضطراب به روش خودش) بر آمده است.

آخرین نقدها

دیدگاه خود را وارد نمایید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *